تبليغاتX
آداب

آداب

تحلیل جامعه شناسانه انقلاب ها بسیار پیچیده اند و به همان اندازه تحلیل نتایج انقلاب ها نیز. اکثر انقلاب ها در طول دو قرن گذشته رخ داده اند و بیشتر آنها از آرمانهای سوسیالیستی و مارکسیستی الهام گرفته اند، همه ی انقلابها به نام آزادی و علیه خودکامگی برپا شد و حقیقتاً یک حرکت انقلابی مستلزم همراهی برخی احساسات بشریست که بکار بستن روشهای علمی که شرط اصلی جامعه شناسیت را بسیار دشوار می کند. جامعه شناسان کلاسیک و جدید نظریه های متعددی درباره ی انقلابها مطرح کرده اند که در اینجا سه نظریه را بیان میکنم.

نظریه ی کارل مارکس

مهمترین رویکرد در این زمینه نظریه ی کارل مارکس است. در جهان بسیاری از انقلابها بنام اندیشه ی مارکس رخ داده است و اندیشه های او تأثیر عملی فوق العاده زیادی بر دگرگونیهای اجتماعی قرن بیستم داشته است. با اینکه در زمان حیات مارکس انقلاب های کمی در جهان رخ داده بود اما نظریات او تا امروز جنبش های فکری بسیاری را هدایت و رهبری می کند.

به عقیده مارکس این طبقات هستند که نقش آفرینان واقعی در فرایند انقلاب به شمار می روند نه افراد و احزاب، جمله اول مشهورترین رساله ی جنبش سوسیالیستی به نام مانیفست کمونیست که مارکس و جامعه شناس همفکرش انگلس در سال 1848 میلادی منتشر کردند این است: «تاریخ تمام جوامعی که تا کنون وجود داشته، تاریخ مبارزات طبقاتی بوده است.» مارکس عمیقاً معتقد بود چنانچه در انقلاب کبیر فرانسهجامعه تضاد طبقاتی شدت بگیرد به انقلاب می انجامد. مبارزات طبقاتی از تضادهای حل نشدنی در جوامع ناشی می شود و منظور او تضاد در زمینه های اقتصادی، اجتماعی و سیاسی است. انقلاب 1789 فرانسه که یکی از چند انقلاب مادر در طول تاریخ جهان است و مهمترین نمونه ی انقلاب مارکسیستی محسوب میشود در نتیجه ی تضاد میان اقتصاد قدیمی فئودالی و اقتصاد نوپای سرمایه داری رخ داد و منجر به تغییر نظام سلطنتی به جمهوری شد که پیامدهای عمیقی در کل اروپا داشت.
و البته جنگ‌های ناپلئونی و بازگرداندن رژیم سلطنتی و دو انقلاب دیگر، فرانسه امروزی را شکل داد و به نظر مارکس طبقه بورژوازی برنده ی اصلی انقلاب فرانسه بود نه جمهوری خواهان، سلطنت طلبان یا حتی بناپارتیستها.

نقد نظریه مارکس

بر خلاف انتظار مارکس بیشتر انقلاب ها در جوامع صنعتی غرب رخ ندادند و با اینکه بسیاری از احزاب سیاسی خود را کمونیست و سوسیالیست و پیرو اندیشه ی مارکس می دانند اما در مواردی که به قدرت رسیده اند اغلب محافظه کارتر شده اند به جای اینکه رادیکالتر شوند.

 توسعه سرمایه داری صنعتی آنگونه که مارکس معتقد بود به انقلاب و برخورد میان کارگران و سرمایه داران نمی انجامد. از طرفی این نظریه به صورت بخش مهمی از آرمانها و ارزشهایی درآمده است که مورد پذیرش جنبش های اجتماعی و حتی حکومتهای رسمی است. از برخی نظریات مارکس هم میتوان برای درک بهتر انقلاب های جهان سوم استفاده کرد مثل روسیه. همچنین که شیوه های زندگی سنتی از میان میرود افرادی که از سنتها تاثیر پذیرفته اند به صورت یک منبع  مخالف بالقوه انقلابی نسبت به حکومت ها درمی آیند که می کوشند نظم کهنه را حفظ کنند.

نظریه جیمز دیویس

به عقیده ی جیمز دیویس انسانها دوره های بیشماری در تاریخ دارند که طی آن مردم در فقر شدید زندگی کرده یا زیر شدیدترین ستم بوده اند اما به اعتراض برنخاسته اند. فقر دائمی و محرومیت مردم را انقلابی نمی کند بلکه آنها معمولاً این شرایط را با تسلیم و رضایت و یا در ناامیدی خاموش تحمل می کنند و احتمال وقوع انقلاب ها زمانی بیشتر است که بهبودی در شرایط زندگی مردم پدید آید همین که سطح زندگی شروع به بالا رفتن می کند سطح توقعات و انتظارات مردم نیز بالا می رود و اگر روند بهبود شرایط بعد از این کند شود تمایل به شورش بوجود می آید زیرا انتظارات و توقعات فزاینده با ناکامی روبرو می شود و ناکامی ها آتش شورش و اعتراض را شعله ور می کنند.

این محرومیت مطلق نیست که منجر به اعتراض می شود بلکه محرومیت نسبی است. آنچه مهم است اختلاف بین سطح زندگی ای است که عملاً بر مردم تحمیل شده و آنچه که فکر می کنند عملاً باید دارا باشند. این گونه اعتراض از گسترش اندیشه های برابری و مشارکت سیاسی دموکراتیک نیروی بیشتری میگیرد.

 نقد نظریه ی جیمز دیویس

این نظریه نشان نمی دهد که چرا و چگونه گروههای مختلف به منظور ایجاد دگرگونی انقلابی بسیج می شوند.

نظریه چالمرز جانسون

در نظریه ی چالمرز جانسون جوامع نظامهای خود تنظیم شونده دارند مثل بدن انسان، و عدم تعادل در جوامع شرط لازم وقوع انقلاب است. به نظر او منبع اصلی عدم تعادل ناهمخوانی بین ارزشهای فرهنگی جامعه با نظام اقتصادی جامعه است در چنین شرایطی بسیاری از مردم سردرگم می شوند و آماده اند به رهبران جدیدی که وعده ی دگرگونی اجتماعی می دهند روی آورند و به تدریج حاکمان حمایت مردم را از دست می دهند و چنانچه حاکمان سیاستهایی را اتخاذ نکنند که تعادل را به جامعه باز گردانند انقلاب رخ میدهد. و در این مرحله چنانچه حکومت از همفکری نخبگان استفاده نکرده و از نیروی نظامی برای سرکوب اعتراضات استفاده کند در کوتاه مدت تعادل را بازمیگرداند اما در دراز مدت انقلاب مردمی پیروز می شود، نمونه ی آن انقلاب 1949 چین بود که ارزشهای سنتی فرهنگ چین تحت تاثیر فشار فزاینده ی تغییرات اقتصادی قرار گرفت که استعمارگران غرب با خود آورده بودند. در طی این انقلاب، چین که در خطر فروپاشی و تجزیه بود توانست در نتیجه ی فشار عدم تعادل کشورش حکومت امپراتوری را برکنار  و جمهوری خلق چین را تأسیس کند. و چنانچه در روزهای آشفتگی جامعه، رژیم از زور و سرکوب مردم معترض استفاده کند نیروهای مسلح بتدریج وفاداری خود را به حاکمان از دست می دهند؛ عواملی مثل شکست در جنگها هم می تواند به این روند شتاب دهد همان اتفاقی که در روسیه پیش از انقلاب 1917 رخ داد جامعه دچار هرج و مرج و جنگ داخلی شد و انقلاب 1917 روسیه به وقوع پیوست.

نقد نظریه ی جانسون

یکی از محدودیتهای این نظریه اینست که جوامع معمولاً به طور طبیعی در حالت هماهنگی یا تعادل به سر می برند. مسلماً چنین نیست زیرا بیشتر جوامع به خصوص در جهان امروز منابع فراوان تنش و آشفتگی را در خود دارند بی آنکه مستعد انقلاب بشوند. به علاوه جانسون چندان توجهی به اندیشه هایی که انقلابیون دنبال می کنند ندارد. و همچنین نظریه ی جانسون قادر به توضیح این مطلب نیست که چرا انقلاب فقط در دوران مدرن معمول شده است و پیش از این عملاً انقلاب مفهومی ناشناخته بود.

انقلاب 1776 آمریکا

انقلاب آمریکا مجموعه رویدادها و اندیشه‌ها و تغییراتی بود که منجر به جدائی سیزده ایالت آمریکای شمالی از بریتانیا و تأسیس ایالات متحدهٔ آمریکا گردید.

انقلاب 1776 آمریکا بنیادی ملی – میهنی داشت و بر خلاف سه انقلاب فرانسه، روسیه و انگلیس که انقلابها بنیادی اجتماعی یا طبقاتی داشتند هرگز یک دوره ی وحشت تمام عیار را تجربه نکرد.

یک دیدگاه حائز اهمیت از برینتون دانشمند آمریکایی در مورد انقلاب ها اینست که از لحاظ حکومت، نهاد و کل ساخت سیاسی، قضائی و اخلاقی ایالات متحده آمریکا در واقع از همه ی جوامع کهن تر و تداوم کارکرد آن از همه دولتهای بزرگ دیگر جهان بیشتر است یعنی این کشور نوین 250 ساله از برخی جهات از بریتانیا، فرانسه، روسیه و حتی چین و هند کهن تر است. و این ادعا به خاطر مقدم بودن تاریخ وقوع انقلاب آمریکا نسبت به دیگر انقلابهاست که از آن تاریخ به بعد آمریکا جامعه ی نسبتاً پایداری را به خود می بیند.

نتایج انقلاب

وقایع بعد از انقلاب تا اندازه ای تحت تاثیر همان رویدادهایست که منجر به وقوع انقلاب شدند.
 - گاهی بعد از یک دوره مبارزه ی انقلابی کشور ضعیف شده و به شدت دچار نفاق و از هم گسیختگی می گردد و در این شرایط بقایای رژیم ساقط ممکن است دوباره نیروهای خود را گردآوری کرده و مجدداً دست به تهاجم بزند. - اگر دولتهای مجاور با حکومت جدید مخالف باشند احتمال موفقیت حکومت جدید بسیار کم می شود مگر اینکه دول همسایه از حکومت جدید حمایت کنند.

 

نتایج کوتاه مدت

به دنبال بسیاری از انقلابها یک دوره جنگ داخلی پدید می آید که طی آن رژیم تازه باید گروههای مخالف را شکست دهد و مسلماً بعد از یک انقلاب جنبش های متعددی برای جانشینی منسب حکومتی با یکدیگر رقابت می کنند. برخی از آنها ممکن است از نظر نظامی به اندازه کافی نیرومند باشند و به مبارزه بر ضد حکومت جدید ادامه دهند و یا از کشورهای دیگری که از هدف آنها حمایت می کنند کمک مالی دریافت کنند و به واسطه نیروی مالی یا نظامی به کشمکش و درگیری داخلی بر سر قدرت ادامه دهند و هرج و مرج ایجاد کنند به این دلایل رژیمهای بعد از انقلاب ها اغلب اقتدارگرا هستند و سانسور و کنترل های دیگری را برقرار می کنند گر چه انقلاب ها به نام آزادی صورت می گیرند اما اغلب به دنبال آنها یک دوره سرکوب شدید اجتماعی صورت می گیرد البته استثنا هم دارد مثل انقلاب آمریکا که دوره ی وحشت نداشت. اما اصطلاح وحشت انقلابی که برای اولین بار در پیامد انقلاب 1789 فرانسه به کار رفت به معنای استفاده منظم از خشونت برای تحمیل اطاعت نسبت به مقامات حاکم جدید است. بعد از انقلاب فرانسه تعداد زیادی از افرادی که پشتیبانان رژیم پیشین یا دشمنان انقلاب دانسته می شدند دستگیر شدند و در ملأ عام اعدام شدند. نتایج کوتاه مدت انقلاب ها معمولاً تا چند سال پس از در دست گرفتن قدرت توسط رژیم جدید اتفاق می افتد و نه بلافاصله بعد از پیروزی انقلاب زیرا ابتدا حکومت انقلابی باید یک دوره استقرار را بگذراند و معمولاً گروهها و جنبش های مخالف در دوره ی استقرار به فعالیت و مبارزه در جهت اهداف خود ادامه می دهند و بعد از این دوره حاکمان سیاست سرکوب مخالفان خود را آغاز می کنند (شروع دوره وحشت) به عنوان نمونه در شوروی استالین سیاست ایجاد مزارع جمعی را در برابر مقاومت گسترده ی دهقانان دنبال کرد و به نام انقلاب حدود 5 درصد جمعیت شوروی آن زمان  به علت اعتراض و مقاومت بازداشت شدند و تعداد زیادی هم از دهقانان و کشاورزان معترض کشته و یا روانه ی اردوگاههای کار اجباری شدند. یکی از افتخارات مجلس فرانسه در دوران وحشت پس از انقلاب اختراع دستگاهی بنام گیوتین بود که به زودی به ماشین مرگ انقلاب لقب یافت. در این دوران بسیاری از انقلابیون و فعالان سیاسی و حتی مردم عادی به عنوان دشمن ملت و مخالفان جمهوری و آزادی دستگیر، محاکمه و فوراً به دست گیوتین سپرده شدند.

نتایج دراز مدت

در نتایج دراز مدت انقلاب ها، جامعه شناسان نظرات متفاوتی دارند آنتونی گیدنز با مقایسه توسعه جوامعی که تجربه انقلاب داشتند و جوامعی که این تجربه را نداشتند نتایج طولانی مدت انقلابها را بررسی می کند.

 گیدنز توسعه ی کشور چین که دارای یک سابقه ی انقلاب است را با توسعه ی کشور هند که تجربه انقلاب ندارد در طول چهل سال گذشته مقایسه می کند. راههایی که این دو جامعه از دهه ی 1940 به بعد در پیش گرفتند کاملاً با هم متفاوت است در چین پس از انقلاب، حکومت کمونیست دستگاه حکومتی متمرکز و نیرومندی را بوجود آورد و سانسور شدیدی بر مطبوعات و رسانه های دیگر تحمیل کرد اما هند بدون تجربه ی انقلاب همچنان دارای پارلمانی مدل غربی با انتخابات چند حزبی است. میزان آزادی سیاسی در چین برای بیان عقاید سیاسی گوناگون و تشکیل سازمانهای سیاسی بسیار محدودتر از هند است؛ از طرفی سطح سواد چین بسیار بالاتر از هند است و در زمینه ی کاهش فقر و از میان بردن فساد اداری و تسهیلات بهداشتی و رفاهی چین خیلی بهتر از هند عمل کرده است و اعتقاد عموم بر این است که نرخ رشد در چین طی پانزده سال بعد از انقلاب بالا بوده است بسیار بالاتر از نرخ رشد در هند. اصلاحات ارضی هم در چین بسیار موفقیت آمیزتر بود و زمینها از ملاکان گرفته شد و میان دهقانان فقیر تقسیم شد.

و با این مقایسه ی گیدنز میتوان نتیجه گرفت که وقوع یک انقلاب بزرگ می تواند حرکت به سوی رشد و توسعه را شتاب بدهد.

 
برینتون دانشمند آمریکایی در نتایج انقلابها از واژه ترمیدور استفاده می کند. ترمیدور بیانگر پایان دوره بحران انقلابی و در واقع یک دوره نقاهت پس از فرو نشستن تب انقلابی است. پس از دوره استقرار و عصر وحشت، ترمیدور آغاز می شود در این دوره زندگی سیاسی کم کم پایداری خود را باز می یابد و برخی معتقدند که حکومت قانونی شکل میگیرد اما در حقیقت طعم و عادت خشونت سیاسی در کودتا، در تصفیه ها و محاکمات مبتنی بر رعایت تشریفات قانونی همچنان ادامه دارد اما مردم کوچه و بازار دیگر در صحنه نیستند و به آنها نقش تماشاگر عادی یا سیاهی لشکر واگذار شده است، بتدریج تبعیدیان سیاسی بخشیده می شوند و به وطن باز می گردند و تندروان انقلابی به عنوان اخلال در نظم ملی و مقصر بی نظمی ها و مشکلات پس از انقلاب معرفی می شوند و اعدام و تبعید می شوند و جریان به طور طبیعی درست برعکس آن جریانی که همین زنان و مردان در آن کشانده شده بودند پیش می رود. در ابتدا همه ریشه گرای ناب هستند بعد میانه رو می شوند بعد میانه روی محافظه کار می شوند تا سرانجام با بازگشت دیکتاتوری و سلطنت همه ی بازمانده های نظام پیشین بر سر کار می آیند ولی اینبار با چهره هایی متفاوت، درست مثل فرانسه و روسیه. در این مرحله با واقعیتی ناخوشایند روبرو میشویم؛ واقعیت اینست که انقلابها چندان دگرگونی در جوامع پدید نمی آورند و این بسیار خشمگین کننده است. جامعه شناس نمی تواند میزان دگرگونی انقلابها را پاسخ بگوید مگر اینکه آمار تغییرات واقعی را در دست داشته باشد.

 دگرگونیهای مهیجی که در زندگی شخصی بازیگران اصلی انقلابها بوجود آمد و یا دگرگونیهای وعده داده شده از سوی تندروها که تحقق نیافته به کار جامعه شناس نمی آید چرا که یک جامعه شناس با آمار واقعی و دیدگاه بیطرفانه انقلابها را بررسی می کند اما خاطره ملتها که درگیر عواطف بشری هستند برای خود آماری کاذب و غیر واقعی می سازد. در واقع انقلاب ها از نظر سیاسی به وخیمترین ناهنجاریها و ناکاراییهای رژیم پیشین و کشمکش داخلی پایان میدهد اما در پیشرفت اجتماعی چندان دگرگونی پدید نمی آورد و حقیقت اینست که همه ی انقلابها بیشتر کارایی حکومت را بالا بردند تا دادن حق آزادی به افراد عادی. همه ی انقلابها انتقال دارایی ها از راه مصادره یا فروش تحمیلی را به خود دیده اند، همه ی انقلابها سقوط یک طبقه حاکم و جانشینی طبقه حاکم دیگری را به خود دیده اند و همه ی انقلابها با خواست های لغو فقر و بینوایی و تقسیم برابر ثروت همراه بودند اما در نهایت در همه ی انقلابها قدرت اقتصادی دست به دست گشت و در آخر طبقه حاکم رهبری زندگی اقتصادی و سیاسی جامعه را در دست گرفت و اوضاع اجتماع چندان تغییر نکرد. و با این نتایج که واقع بینانه تر از آراء گیدنز به نظر می رسد گویا عصر انقلابها به پایان رسیده است اما مردان و زنان انقلابی همچنان متولد می شوند.

انقلاب 1357 ایران

عده ای عقیده دارند که جامعه شناسان و متفکران غربی بنا به چند دلیل از پرداختن به انقلاب ایران و نظریه پردازی در مورد آن پرهیز کردند؛ اول اینکه ماهیت جامعه شناسی بطور اخص آن در غرب یک ماهیت سرمایه داری و در خدمت دولتهای استعمارگر غربی می باشد و انقلاب ایران در نقطه مقابل این تفکر می باشد. ثانیاً انقلاب ایران تمام نظریه پردازی های جامعه شناسی که در مورد ماهیت انقلاب در سراسر جهان بوده است را بر هم زده است. زیرا انقلاب اسلامی ایران منطبق با هیچ کدام از نظریه های جامعه شناسی انقلاب نیست.برای همین بطور مثال گیدنز که یک جامعه شناس انگلیسی و مشاور تونی بلر نخست وزیر انگلیس بود در کتاب مبانی جامعه شناسی خود در بیان انقلابهایی که در قرن بیستم رخ داده است نامی از انقلاب  1978 ایران نبرده است. و شاید دلیل دیگر بی توجهی جامعه شناسان غربی بیشتر به علت جنبه ی مذهبی این انقلاب بود. گسترش اسلام در کشوری با وسعت ایران برای مذهب مسیحیت زنگ خطری جدی بود و سیاستمداران و مردان مذهبی غرب گویا تا حدودی بر زمینه ی حوزه ی فعالیت جامعه شناسانشان تسلط داشتند. گرچه من به عنوان گردآورنده ی این مطلب و دانشجوی علوم اجتماعی این دیدگاهها را رد میکنم و بیشتر آنها را جانبدارانه می دانم تا علمی و بی طرفانه. انقلاب ایران هم مثل تمام انقلابهای دیگر جهان تحلیل های جامعه شناختی بسیار زیادی را داشته است.

به نوشتهٔ ایلین شولینو، در انقلاب ایران امام خمینی مظاهر متفاوتی برای انقلابگران گوناگون داشت: برای روشنفکران و لیبرالهای ملی نماد یک دموکرات را داشت، برای روحانیون یک رهبر با تقوی، برای بازاریان و تجار یک فرد معتقد به اقتصاد بازار آزاد (و غیر وابسته به دولت)، برای طیف چپ و کارگران نماد عدالت اجتماعی، برای خانواده‌ها نماد ارزشهای اصیل، و برای کل کشور نماد وحدت و استقلال را داشت.

پرسش: در قرن نوزدهم و بیستم انقلاب باب روز بود و تنها انقلاب امید به تحول را در دلها زنده میکرد و پیشرفت اجتماعی چنان تصوری بود که هیچ کس را یارای مقاومت در برابر آن نبود اما امروز که نتایج انقلابها کم و بیش مشخص شده آیا دیگر عصر انقلابها برای همیشه تمام شده است؟                           

توضیحات:

Thermidor : نام یکی از ماههای سال در تقویم ابداعی انقلابیان فرانسه و ماهی که در آن روبسپیر به گیوتین سپرده شد، این واقع بیانگر پایان بحران انقلابی است.

منابع :
آنتونی گیدنز. جامعه شناسی. ترجمه منوچهر صبوری. نشر نی
کرین برینتون. کالبدشکافی چهار انقلاب. ترجمه محسن ثلاثی. انتشارات زریاب
دانشنامه الکترونیکی ویکیپدیا

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت   توسط شیرین تاج کریمی  | 

کافه نادری نوشته رضا قیصریه انتشارات ققنوس
کافه نادری روایتی دیگر است از انسانهای دیگر اندیش، از نسلی که در بحران بود در بحران ایدئولوژی.
 اندیشه ی آلبا پیرانی یکی از شخصیت های این کتاب این است که دنیا نباید دیگر آنطوری بگردد که تا به حال گردیده است و این موضوعی بود که آلبا و مفتون می توانستند ساعت ها درباره اش حرف بزنند و سیگار پشت سیگار روشن کنند شاید این حوادث همان روزهایی در جریان بود که سیگار کشیدن نشانه ی روشنفکری شده بود.

" فرزاد مفتون، پاریس سال یکهزار و نهصد و شصت و هشت، دانشجوها، جلسه های پر هیجان، شورش، گازهای اشک آور، عشق ها، دوست داشتن ها، راهپیمایی ها، سفرها، شبانه ها. تصمیمش را گرفت. چراغ های ته سالن کافه دیگر خاموش بود.
مردی که کنار پنجره نشسته بود و لغزیدن قطره های باران را بر شیشه ی پشت پنجره تماشا می کرد گارنیک را صدا کرد و گفت: "ببخشین موسیو گارنیک، شما اسم اون آقایی رو که الان بیرون رفت می دونین؟ همین چند لحظه پیش سر میز یواشکی گریه می کرد." "
کافه نادری روایت دگراندیشان دور از وطن ِ دهه ی شصت است. من از خواندنش بسیار لذت بردم.
من منتقد خوبی نیستم اما انتقادها و توضیحات مفیدی در مورد کافه نادری در اینجا نوشته شده است.

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت   توسط شیرین تاج کریمی  | 

"قصه های از نظر سیاسی بی ضرر"، نوشته ی جیمز فین گارنر، یک اثر طنزه که توسط احمد پوری به فارسی برگردانده شده است. در این اثر زیبا داستان های کوتاه قدیمی خاطره انگیز، که تعدادی از آنها را به برکت هوش سرشار و خلاقیت تحسین برانگیز امثال آقای والت دیزنی و دیگر همکاران محترمشان از کودکی برایمان نام آشنا بودند مثل سیندرلا، راپانزل و لباس تازه ی امپراتور و چند داستان کوتاه مشهور دیگر به صورت هنرمندانه ای با افکار و اصطلاحات دنیای صنعتی به بعد، حوالی مدرن و کمی پست مدرن قاطی و بازنویسی شده است که به نظرم کاملن سیاسی و شاید فرا سیاسی است و نمی توان آن را به گروه خاصی چسباند چرا که یه جورایی به هممون می چسبه (این چسبیدن ایهام داره)...

داستان سه خوک کوچولو را از این کتاب آورده ام.

سه خوک کوچولو

در زمان قدیم سه خوک کوچولو زندگی می کردند که همیشه احترام همدیگر را داشتند و با محیط زیست پیرامون خود در هماهنگی بودند. هر یک از آنها با استفاده از مواد کاملا بی ضرر برای محیط زیست، خانه ای برای خود ساختند. خانه ی خوک اولی از ساقه های نی بود، خانه ی خوک دومی از شاخه های چوبی و سومی هم خانه اش را از آجرهایی که از مخلوط گل رس و پشگل و شاخه ی درختان که در کوره ای پخته بود، بنا کرد. پس از اینکه ساختن خانه ها تمام شد، هر سه راضی، از کارشان زندگی آرام و خودگردانی را در آنها آغاز کردند.

اما این خوشی دیری نپایید. روزی سر و کله ی گرگی بزرگ و خبیث با عقاید توسعه طلبانه پیدا شد. نگاهش به خوک ها که افتاد هم از نظر جسمی و هم ایدوئولوژیکی گرسنه اش شد. خوک ها با دیدن گرگ دویدند به طرف خانه ای که از نی ساخته شده بود. گرگ هم پشت سرشان دوید و در را بشدت کوبید و نعره زنان گفت : "آهای خوک کوچولوها بگذارید بیایم تو!"

خوک ها با صدای بلند جوابش را دادند:" این روش های زورگویانه ی تو در خوک هایی که می خواهند از فرهنگ و کاشانه شان دفاع کنند هیچ تاثیری ندارد."

اما گرگ که نمی توانست بیش از این مقاصد خود را پنهان کند عقب رفت و جلو آمد و نفسی تازه کرد و خانه را با خاک یکسان کرد. سه خوک کوچولو از ترسشان فرار کردند به طرف خانه ی چوبی و گرگ هم افتاد به دنبالشان.

گرگ های دیگر، زمین خانه ای را که دیگر خراب شده بود خریدند و آن را تبدیل به مزرعه ی موز کردند. پشت در خانه ی چوبی گرگ دوباره صدایش را گذاشت روی سرش :"خوک کوچولوها در را باز کنید بگذارید بیایم تو!"

خوک ها جوابش را دادند:"گورت را گم کن ای جانور درنده. ای امپریالیست ستمگر!"

گرگ خنده ای پنهانی کرد و پیش خود گفت :"چقدر بچه اند. اصلا دلم نمی آید کلکشان را بکنم. اما جلو پیشرفت را هم نمی توان سد کرد."

گرگ عقب رفت و جلو آمد و نفسی تازه کرد و این خانه را هم ویران کرد. خوک ها دویدند به طرف خانه ی آجری و گرگ هم به دنبالشان. گرگ های دیگر در محلی که زمانی خانه ی چوبی در آن بود یک مجتمع تفریحی و ویلایی برای تعطیلات درست کردند. چند خانه از جنس فایبر گلاس عینا به شکل خانه ی چوبی قبلی ساختند و در کنار آن فروشگاههای محلی و محل غواصی و نمایش دولفین هم بنا کردند.

گرگ این بار در خانه ی آجری را زد و گفت:"خوک کوچولوها، خوک کوچولوها بگذارید بیایم تو"

این بار خوک ها در جواب سرود اتحاد خواندند و نامه ای اعتراض آمیز به سازمان ملل نوشتند.

دیگر کم کم کاسه ی صبر گرگ از این که خوک ها نمی توانند دنیا را از چشم یک گوشتخوار ببینند، لبریز می شد. شروع کرد به عقب و جلو رفتن و سینه دراندن و نفس تازه کردن تا اینکه دست روی قلبش گذاشت و نقش زمین شد. گرگ در اثر خوردن غذاهای پر چرب و گرفتگی عروق قلبی و هیجانی که در آن لحظه به او وارد آمده بود سکته ی کامل قلبی کرد و مرد خوک ها از اینکه عدالت اجرا شده بود خوشحال شدند و رقصی در اطراف جنازه ی گرگ کردند.

قدم بعدی آنها آزاد کردن زمین های اشغالی شان بود. آن ها خوک های دیگر را هم که از خانه شان رانده شده بودند دور خود جمع کردند و ارتشی خوکانه تشکیل دادند. بعد با موشک و مسلسل به مجتمع تفریحی حمله کردند و گرگ های ستمگر را نابود کردند. آن ها با این کار به دیگران هم ثابت کردند که کسی حق ندارد در امور داخلیشان دخالت کند. آن وقت خوک ها یک نمونه ی سوسیال دموکراسی با تامین آموزش رایگان، بهداشت همگانی و مسکن برای همه ایجاد کردند.

لطفا توجه فرمایید گرگ این داستان مجازی بود و در نوشتن این قصه هیچ آسیبی به هیچ گرگ واقعی نرسید.

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت   توسط شیرین تاج کریمی  | 

۱

س: نام و مشخصات خود را بنويسيد؟

ج: مصطفی…، بيكار، چريك.

س: طريق آشنايی خود را با مرضيه شرح دهيد؟

ج: با دوستم حسن برای پخش اعلاميه سر كوچه فشاری قرار روزانه داشتيم. شيوه قرار طوری بود كه مثل جوان های دخترباز لباس می پوشيديم و سر كوچه می نشستيم. روز دومی كه سر كوچه فشاری نشسته بوديم، صحبت از آن بود كه اعلاميه ها در يك مسافرخانه با پلی كپی دستی چاپ شود ؛ كه يك ماشين شخصی به ما شك كرد. دوستم حسن احتمال داد گشت ساواك باشد. براي رد گم كردن به دسته دخترهايی كه از دبيرستان بر مي گشتند نگاه كرد و به من گفت " مصطفی نگاه كن تا وضعيت عادی شود." سرم را بالا آوردم و به ظاهر به دخترها اما در واقع به نوشته ديوار روبرو نگاه كردم. " تخلیه چاه، فوری " يك شرم ذاتی و ميل به مبارزه، احساسات ديگر را در من تحت الشعاع قرار داده بود. دخترها رفتند و ماشين شخصی هم رفت. در حالي كه آدم های تويش تا آخرين لحظه به ما برّ و برّ نگاه می كردند. روي سكوی يك مغازه نشستيم. حسن گفت " پارچه ململ برای چاپ دستی بهتر از چيت است. مركب پلی كپی راحت تر عبور مي كند. اعلاميه هاي بار پيش خوب از كار در نيامده. دوباره صدای توقف يك ماشين آمد. من سرم را بالا آوردم كه ببينم همان ماشين نباشد ؛ يك تاكسی مسافرانش را پياده مي كرد. از كنار تاكسی متوجه دختري شدم كه به من نگاه می كرد. برای يك لحظه نگاه ما در هم گره خورد. دختر دو سه قدم دور شد اما برگشت و يكراست به سمت ما آمد. طوری به من نگاه می كرد كه انگار مرا می شناسد. حسن هم متوجه دختر شد كه داشت كتاب هايش را از دست راستش به دست چپش مي داد. بعد بی مقدمه يك سيلی به صورت من زد. حسن جا خورد. دختر گفت " خجالت نمی كشي؟ چرا دست از سرم برنمی داری؟ می گم بابام  پدرتو در بياره، " حسن بلند شد، جلوی دست او را گرفت و گفت: " خانوم اشتباه گرفتی." دختر گفت " من اشتباه گرفتم؟! يك ماهه دنبال من می افته." و رفت.

كمی شوكه شده بودم. از خجالت تا گوش هايم سرخ شد. حسن گفت " می شناختيش؟" گفتم " به جان تو نه، عوضی گرفته. باور مي كنی؟" خنديد و گفت " معلومه وضع ظاهرمون خوب به دختربازها می خوره."

ولی دلچركين بودم. به خودم گفتم  نكنه حسن فكر كنه من هنوز جذب مبارزه نشدم. اينه كه گفتم " از فردا ديگه اينجا قرار نگذاريم." حسن گفت " می ترسی بازم بياد سراغت؟ " گفتم " حوصله اين حرف ها رو ندارم. محل مناسبتری نمی شه براي قرار داشت كه از اين حرف ها پيش نياد."

فردا سر كوچه صفاری قرار گذاشتيم. باز وسط های صحبت بوديم كه همان دختر پيدايش شد. كمی از دور نگاه كرد. دو سه قدم رفت،  باز برگشت و به سمت ما آمد. به حسن گقتم " باز اومد اين دفعه جوابشو  مي دم." گفت  "خودتو كنترل كن." دختر جلوی ما ايستاد. كتاب هايش را دست به دست كرد و گفت " چرا ولم نمی كنی؟" بلند شدم ايستادم. حسن منو نشوند و گفت " خانوم ديروز گفتم كه عوضی گرفتی." دختر گفت " هيچم عوضی نگرفتم. اين هی دنبال من می افته كه عاشق چشم های سياهتم. مي خوام تورو بدزدم با خودم ببرم." گفتم " حسن اين لباس قرمساقيو تو تن من كردی." حسن گفت " آروم باش." و دختر را كشيد كنار با او حرف زد و او را دست به سر كرد. گفتم " حسن ديگه حوصله چنين محمل شريفی رو ندارم. می خوای عادی سازی كنی، با يه چرخ طوافی حاضرم لبو بفروشم، تا صحبت كردن ما توی خيابون جلب توجه نكنه. اما اين جوری شو ديگه حاضر نيستم."

روزهای بعد من لبو می فروختم و حسن می آمد به هوای لبو خوردن لابلای مشتری هايی كه رد  می كردم قرارو مدارش را می گذاشت و می رفت. روز پنجم دختر آمد. ايستاد تا يك مشتری لبويش را خورد و رفت. بعد گفت: " پس كی می خوای منو با خودت بدزدی و ببری؟" سرمو بلند كردم و با عصبانيت تو چشماش نگاه كردم. می خواستم با لبوهای داغ توی سرش بزنم. ديدم دارد گريه می كند. چشم هايش برق غريبی داشت. دستم را گرفت و بوسيد. عاشقش شدم.

س: آيا منكر اين هستيد كه رابطه شما يك رابطه سياسی بوده تا يك رابطه عاشقانه؟

ج: مرضيه در رشته ادبيات درس می خواند و من برايش اهميت يكی از عشق هاي اساطيری را داشتم. ليلی و مجنون، شيرين و فرهاد. اما من براي زندگی كردن ساخته نشده بودم. ديدن فقر يك گدا در گوشه خيابان مرا بيشتر متأثر می كرد تا زيبايی يك دختر. اما منكر نمي شوم كه من هم عاشق معصوميت دو چشم او شده بودم. آدم مذهبی ای هستم. به چشم های او حتی با اكراه نگاه می كردم. چون می دانستم ازدواجی در كار نيست. اما چشم هايش در خيالم مرا راحت نمی گذاشت. سعی می كردم او را تحريك نكنم. ابتدا او برايم نامه عاشقانه می نوشت و من به او اعلاميه می دادم. بعدها او از من اعلاميه مي خواست و من به او نامه عاشقانه می دادم. او می گفت " شاه خيلی بد است، چون مانع ازدواج ماست." وگرنه او هيچ وقت يك عنصر سياسی نبود. اگر من يك ساواكی بودم او طرفدار شاه می شد. در واقع او يك دختر احساساتی بود كه به جای غذا قطعات ادبی می خورد.

س: اگر رابطه مرضيه با تو فقط عاشقانه بود، چطور پايش به خانه امن باز شد؟ و چرا در همان خانه دستگير شد؟

ج: آدرس را من به او ندادم. مرا تعقيب كرده بود. يك روز زنگ زدند و من ترسيدم. چون هيچ كس حتی دوستان مبارزم آدرس خانه امن را نداشتند. كلتم را آماده كردم و پشت پنجره سنگر گرفتم. بارها زنگ زده شد. خودم را به پشت بام رساندم تا فرار كنم. فكر می كردم آن جا هم محاصره شده باشد ولی خبری نبود. از لب پشت بام نگاه كردم، ديدم مرضيه است. يك دسته گل توی دستش بود.

س: آيا رابطه نا مشروعی در آن خانه با هم داشتيد؟

ج: من اين نوع احساسات را در خودم مي كشتم. او به پای من می افتاد. دو بار هم موهای سرم را نوازش كرد. هميشه می گفت " من شيفته موهای شوريده تو هستم." تعدادی از نامه های ما دست شماست و هر چيزی را درباره رابطه من و مرضيه توضيح می دهد. نامه های مرا از كيف مرضيه و نامه های او را از كشوی كمد من برداشته ايد. 

۲

نامه پنجم:

مرضيه من!

تو آتشی هستی كه ماههاست در من روشن شده، شدت گرفته و حالا ديگر جانم را می سوزاند. يك احساس فراموش شده انسانی، در من با تو بازگشته است: عشق، عشقی نه چنان كه بخواهد با ابتذال سكس فروكش كند. احساس مقدسی كه روح مرا مشتاق پاك ماندن ابدی می كند. بزرگترين گناه و دلمشغولی من وقتی است كه به تو نگاه مي كنم. از يك فاصله دو سه متری ؛ چنان كه به يك تابلوی نقاشی خيره شوم. تابلويی درباره آب كه تشنه ای به تماشا نشسته باشد. اما حتی بوسيدن و لمس كردن او چاره كار نيست. خوردن تابلوی آب را می ماند به جای نوشيدن آب. من هر لحظه عطشم از تو بيشتر می شود. اين عشق، يكسره تشنگی است. حالا تازه می فهمم كه من به تشنگی محتاج ترم تا رفع عطش. به عشق نيازمندترم تا به وصل. به دوری تا رسيدن. دوری، اما نه چنان دوری ای كه بی قرار و رسوايم كند. همان چند قدم فاصله. اسم خوبي يادم آمد " مرضيه عشق تلخي است كه من عمرم را با سه قدم فاصله از او طی خواهم كرد." دلم می خواهد ساعت ها بنشينم و در چشم هاي تو ـ كه هميشه خودم از خودم دريغ می كنم ـ خيره شوم و در يك خلسه غريب گم شوم. اما به جای هر درهم پيچيدنی، هر بوسه و هماغوشی ای، هر تماس مهربانانه دستی، تنها روبرويت بنشينم تا نگاهت كنم و چشمهايت را رو به من باز نگهداری تا مستقيم به آن دو نی نی معصوم سياه و كوچك كه هاله سفيدی آن را از قاب مژگانش جدا كرده نگاه كنم. به آن دو نی نی معصوم و خمار و وهم زده كه مرا از عالم واقع به دنيای خيال های قشنگ می برد ؛ چنان كه گويی پاهايم بر ابر راه می روند و تنم مورمور می شود. خدايا من از مرضيه نا تمامم، مرا از او تمام كن ؛ اما فقط بگذار رختخوابِ زمينی وصل اين عشق آسمانی، تشك چشم هايم باشد. خدايا يك ذره كوچك و نا چيز از هستي تو آنقدر زيباست كه مرا اين چنين مشتاق و از خود بيخود كرده است. در مقابل همه زيبائيت چكنم؟ مرضيه، مظهری از زيبايی توست در حوصله فهم من. ستايش من از زيبايی معشوقم، ستايشی از توست. اين نی نی چشم های معصوم، قداست و پاكی و منزهی توست. مرضيه تويی خداي من.

" مصطفی " 

نامه نهم:

عزيز دلم مصطفی !

   چرا هر چه بيشتر به دنبالت می گردم كمتر تو را می يابم؟ ای كاش ترا نديده بودم. ای كاش تو مبارز نبودی. ای كاش من همسر تو بودم تا شب ها كه خسته از بيرون به خانه می آمدی، سرت را بر سينه من می گذاشتی و همه آن چه را در روز كرده بودی، شنيده بودی، گفته بودی، يا آرزو كرده بودی، برايم بازگو می كردی. ای كاش لب هايت را كنار گوشم می گذاشتی و از حرف های دلت برايم نجوا می كردی و من می شنيدم و موهای شوريده ترا نوازش می كردم  و از آن چه آرزو داشتم برايت می گفتم. آرزويی كه همه اش خودت بودی. آن چه داشتم تو بودی و آنچه باز می خواستم تو بودی.

" مرضيه " 

نامه سيزدهم:

زيباتر از زيبايی، مصطفای من!

اگر بدانم ده روز مرا نمی بينی، بی تاب ديدن يك لحظه ام می شوی، ده روز دوری ترا با خون جگر تحمل می كنم تا آن يك لحظه بی تابی ات را ببينم. الان ياد وقتی افتاده ام كه روسری ام را باز كرده بودم و تو می توانستی صورت و گردنم را در يك نگاه ببيني و نمی ديدی. دلم می خواست تو به اين تصوير نگاه كنی و من به چشم های تو. اما تو چشمهايت را از خجالت چشم های خدا دزديدی.

اكنون ترا ندارم اما سينه كاغذ گوش توست و نوك قلم، زبان من و حرف های دلم چون نسيم از ميان گردن و موهايت می دود. ولی به جای آن كه تن تو مورمور شود، تن نسيم مورمور می شود. بادی كه به تو  می وزد، خودش را از تو خنك می يابد. آفتابی كه بر تو می ريزد، خودش را روشن و گرم می بيند. حالا ياد انگشتانت افتاده ام وقتي با آن ها موهای سرت را شانه می كردی. ياد شلوار وصله دار سربازيت افتاده ام كه به ياد مردم می پوشی. ای كاش مردم نبودند و تمام تو مال من بود. من هم از تو ناتمامم تو برای من غزلی هستی كه يك مصرع از آن را خوانده ام. داستانی هستی كه يك شماره از پاورقی اش را خوانده ام. شماره های ديگر آن مجله را همه گم كرده اند. بقال ها توی اوراق آن قصه بلند، پنير پيچيده اند. و لبو فروش ها لاي اوراق آن مجله لبو به دست بچه های دبستانی داده اند. دلم لبو مي خواهد. لبويی كه تو پخته باشی. دلم می خواهد به جاي نامه عاشقانه برايم اعلاميه بياوری، تا بدانم شاه بد است. مسخره ام نكن كه مي گويم شاه خوب است. اگر او نبود تا مانع ازدواج من و تو باشد، آيا عشق ما اينقدر بزرگ می شد؟ حسرتم از تو ابدی است عشق شيرين من.

" مرضيه "

نامة هفدهم:

جان من، مرضيه!

از پيكرم به در شو. گفتی كه ديگر طاقت اين بازی قهر و آشتی را نداری و مرا ترك می كنی. می روی تا پيش دوستت از تئوری " سه قدم فاصله با معشوق " شكايت كنی.

بيهوده كوشيدم تا برايت استدلال كنم كه اين كار صلاح نيست. صلاح همان است كه دل تو گواهی می دهد. من ترا به عشق آينده ات بخشيده ام. براي من دفاع از آزادی تو كافيست. می دانی كه عادت ندارم قناری های قشنگ را در قفسی از ميخ اتاقم بياويزم كه زيبايی را به اتاقم آورده باشم. تو جان منی، اما اگر خواستی چون نسيم كه از صبح باغچه می گريزد، بگريز. همين كه از عشق تو جان من بزرگ شد، مرا كافی است. من آبستن يك آدم ديگری هستم از خودم. دير يا زود آن مصطفای ديگر به دنيا می آيد و من از پيش تولدش را جشن گرفته ام. حتی انقلابی كه در درونش هستم اين اندازه مرا متحول نكرده است كه تو كردی.  "تو دست هايت را در باغچه دل من كاشته ای." و دو بوته ياس آن توی دلم گل داده است و همه فضای جانم را معطر كرده. همه در و ديوار اين خانه امن، بوی ناامنی عشق ترا گرفته. فكر می كردم بوی باروت آن را پُر كند. از اين پس هزاران نامه ديگر برای تو خواهم نوشت اما خودم آن را خواهم خواند. " صميمانه ترين نامه ها، آنهائيست كه برای هيچ كس نوشته می شوند. راست ترين نامه ها همين هايند." از روی عشق خودم به تو، عشق به انسان را آموختم. و بی پروای از هر چيز از روی همين مدل آن را به همه سمپات هايم خواهم آموخت. ديگر كسی را كه تجربه عشقی ندارد، عضوگيری نخواهم كرد. عشق های بزرگ را از عشق های كوچكتر بايد بنا گذاشت. عشق به خدا، عشق به مردم و عشق به مبارزه را از همين تمرين ها بايد شروع كرد. به ياد تو دو گلدان ياس سفيد و يك چراغ روميزی خريدم تا نور و بوی ترا استشمام كنم.

" مصطفی " 

هجدهمين نامه:

جان من!

بدان كه بی قلب نخواهم رفت. با عشق تو با كس ديگر زندگی نخواهم كرد. دوست دارم آن هيچ كسی باشم كه نامه هايت را برايش می نويسی و ای كاش آن هيچ كس اجازه خواندن نامه هايت را داشته باشد. تو به من آموختی كه عشق با عشقبازی متفاوت است. عشق دست خود آدم نيست. بی خبر و بی اراده می آيد، اما عشقبازی دست خود آدم است. من از آن چه دست ساز آدمی است بدم می آيد. عشق مرا چنان بزرگوار كرده كه نمی توانم راضی باشم مثل ديگران در بستر معشوقم بخوابم. من و عشقم يك وجوديم. ما در هم  می خوابيم. دلم برای آن هايی می سوزد كه پايبند عشق هايی هستند كه با عشقبازی اثبات می شود. من عشق را يافته ام، معشوق بهانه است. اگر تا هفته ديگر طاقت نياوردم به خانه ات می آيم.

" مرضيه " 

نامه بيست و سوم:

بی تو مهتاب شبی باز از آن كوچه گذشتم.

همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم.

شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم.

شدم آن عاشق ديوانه كه بودم.             

در نهانخانه جانم گل ياد تو درخشيد.

باغ صد خاطره خنديد.

عطر صد خاطره پيچيد.

يادم آمد:

كه شبی با هم از آن كوچه گذشتيم (كوچة صفاری را يادت هست؟ )

پر گشوديم و در آن خلوت دل خواسته گشتيم.

ساعتی بر لب آن جوی نشستيم.

تو، همه راز جهان، ريخته در چشم سياهت

من، همه محو تماشای نگاهت.

آسمان صاف و شب آرام، بخت خندان و زمان رام.

خوشه ماه فرو ريخته در آب.

شاخه ها دست برآورده به مهتاب.

شب و صحرا و گِل و سنگ، همه دل داده به آواز شباهنگ.   

يادم آمد:

تو به من گفتی از اين عشق حذر كن.

لحظه اي چند بر اين آب نظر كن.

آب آئينة عشق گذران است.

تو كه امروز نگاهت به نگاهی نگران است.

باش فردا كه دلت با دگران است.

تا فراموش كنی چندی از اين شهر سفر كن.

با تو گفتم:

حذر از عشق ندانم

سفر از پيش تو هرگز نتوانم، نتوانم.

روز اول كه نگاهم به تمنای تو پر زد،

چو كبوتر لب بام تو نشستم.

تو به من سنگ زدی من نرميدم، نگسستم.

باز گفتم:

كه تو صيادی و من آهوی دشتم.

تا بدام تو در افتم، همه جا گشتم و گشتم.

حذر از عشق ندانم، نتوانم.

سفر از پيش تو هرگز نتوانم، نتوانم.

اشكی از شاخه فرو ريخت.

مرغ شب ناله تلخی زد و بگريخت.

اشك در چشم تو لرزيد.

ماه بر عشق تو خنديد.

يادم آمد كه دگر از تو جوابی نشنيدم.

پای در دامن اندوه كشيدم.

نگسستم، نرميدم.   

رفت در ظلمت غم، آن شب و شب های دگر هم.

نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم.

نكنی ديگر از آن كوچه گذر هم.

بی تو اما، به چه حالي من از آن كوچه گذشتم[a].

" مرضيه بي مصطفی "

بيست و نهمين نامه:

بيستون ماند و بناهای دگر گشت خراب

اين در خانه عشق است كه باز است هنوز

او رفت و من،

زين پس با ياد او به خواب می روم، خواب او را مي بينم و با ياد او از خواب برمی خيزم. نه من، كه دو گلدان اين اتاق، به ياد او گل خواهند داد. و ياس های سفيد بوی او را در فضا منتشر مي كنند. نور روشنی او را گسترش خواهد داد. و سكوت سنگين اين اتاق، سكوت او را فرياد می كند. با شاه مبارزه می كنم نه برای فقری كه آورده، نه براي آزادی هايی كه گرفته، به خاطر همه عشق هايی كه به هجران نشانده است.

رفت

و نمی دانست كه بی او،

برای بوييدن يك گل، برای خواندن يك شعر، برای شنيدن يك آواز و برای شليك يك گلوله چقدر تنها مانده ام.

" مصطفی "

 

3

روايت حسن از سلول شش بند سه كميته مشترك ضد خرابكاری:

روزی كه مرضيه را به سلول كنار سلول ما آوردند، من هنوز بازجوئيم تمام نشده بود. شلاق زيادی خورده بودم. و پايم پانسمانی بود. علت لو رفتن گروه را نمی دانستم. اما كم كم متوجه شدم كه همه كسانی را كه من می شناخته ام و مرتبط با گروه بوده اند دستگير كرده اند. مرضيه ساده ترين سمپات اين تشكيلات بود. من حتی از اين كه مصطفي توانسته بود او را جذب جريانات سياسي كند، تعجب می كردم. بخصوص با آن آشنايی مضحك خيابانی. می توانستم بفهمم كه قضيه بيشتر يك حالت عاطفی دارد. چند بار هم به مصطفی گفته بودم " مواظب باش " و او گفته بود " مواظبم " خيلی دلم می خواست از مرضيه علت دستگيری اش را بپرسم. اما وضعيت بند طوری بود كه نمی توانستيم از اين سلول به آن سلول حرف بزنيم. حتي اگر كسی قرآن يا آوازی را با صدای بلند می خواند، تنبيه می شد. چند بار از اين طريق اطلاعات رد و بدل شده بود و نگهبان ها سخت مراقب بودند. در سلول كوچكم كه يك و نيم متر عرض و دو متر طول داشت، سه زندانی ديگر هم بودند كه پای هر سه پانسمانی بود و از شكنجه زياد نمی توانستند روی پاهايشان راه بروند و هر چهار نفر نشسته، نشسته خود را روی زمين می كشيديم. نگهبان ها چهار ساعت يك بار عوض مي شدند و هر كدام يك بار در سلول را باز می كردند تا به دستشويی برويم. بعضی ها از آن سوی بند شروع می كردند، بعضی ها از اين سمت. اين است كه گاهي بين دو بار دستشويی رفتن يك سلول، هشت ساعت فاصله می افتاد. و تقريباً همه از دلهره بازجوئی هايی كه پس می داديم، دچار اسهال شده بوديم. يكی از ما كه پيرتر از بقيه بود، اسهال خونی گرفته بود. اما جرأت اين كه در بزنيم و از نگهبان هاي بد اخلاق و وحشی بخواهيم كه يك بار فوق العاده اجازه دستشويی رفتن به پيرمرد را بدهند، نداشتيم. راستش يك بار اين كار را كرديم. و هر چهارنفر وسط بند شلاق خورديم. چون با صدای بلند در زده بوديم. مرضيه اما اين حرف ها حاليش نبود. از همان لحظه اولي كه او را به سلول انداختند و من فهميدم كتك مفصلی هم خورده است، شروع كرد از نگهبان ها مصطفی را خواستن. نگهبان اول كه زندانيان اسم او را حسن انگليسی گذاشته بودند، سرش داد كشيد كه " خفه شو! بلند حرف نزن. " اما مرضيه گفت " من مصطفی رو بايد ببينم " و او مرضيه را بيرون كشيد و با كشيده و لگد به جانش افتاد. و مرضيه از رو نرفت و مدام حرف خودش را تكرار كرد. نگهبان بعدی او را پيش بازجويش برد و وقتی كه برگشت، نشسته نشسته خود را روي زمين می كشيد. اما به محض اين كه به سلول برگشت با صدايی گريه دار و بلند مصطفی را صدا كرد. هرچه فكر كردم يك طوری به او بفهمانم كه موقعيت اين جا را درك كند، طرحی به نظرم نرسيد. دلم می خواست می شد به او بگويم نگهبان ها نه عشق ترا به مصطفی می فهمند و نه تصميم گيرنده اصلی هستند. مصطفی برای آن ها يك زندانی زير بازجويی است كه هنوز اطلاعاتش تخليه نشده و مرضيه يك زندانی ديگر. و اين دو از نظر آن ها تحت هيچ شرايطی نمی بايد با هم روبرو شوند. او حتی نمی فهميد كه دهها چريك بسيار مهم در همين بند و همين سلول ها هستند كه تا بيخ مقاوت شكنجه پس داده اند و هنوز اطلاعاتشان را نگه داشته اند اما براي وخيم تر نشدن اوضاع صدايشان را بلند نمی كنند.

چهار شبانه روز تمام، هر چهار ساعت نگهبانی عوض شد و همه آن ها با مرضيه كلنجار رفتند، او را زدند، به اتاق بازجويي بردند و او حالی اش نشد كه نبايد توی بند بلند حرف بزند. خيلی از نگهبان ها از عصبانيت و درگيری ای كه با او داشتند فراموش می كردند ما را به دستشويی ببرند و ما مجبور شديم به پيرمرد اجازه بدهيم تو كاسه ای كه ناهار می خورديم، مشكلش را حل كند. روز پنجم، دوباره نوبت پُست حسن انگليسی شد. در سلول مرضيه را باز كرد و گفت " اين مصطفی چه تخم دو زرده اي كرده كه هی صداش می كنی؟" مرضيه گفت " عاشقشم." حسن انگليسی گفت " آدم كه اين قدر عاشق نمی شه. چرا عاشق من نيستی؟" مرضيه گفت " تو كه مصطفی نيستی." حسن انگليسی گفت " فقط اگه كسی مصطفی باشه، بايد عاشقش شد؟ ما دل نداريم؟ حالا خواستگاری ات اومده يا نه؟" مرضيه گفت " من رفتم خواستگاريش." حسن انگليسی گفت " زكی، لابد مهرشم كردی! "

در نوبت آن پست هم از دستشويی رفتن ما خبری نشد و تمام چهار ساعت را حسن انگليسی با مرضيه حرف زد و من كم كم حس كردم، گلويش پيش مرضيه گيركرده ؛ طوری كه يك بار گفت " اگه كسی حاضر بود اين قدر كتك بخوره باز منو بخواد، خودمو واسه اش می كشتم." نوبت تعويض پست رسيد، اما حسن انگليسی به جای پست بعدی هم ماند. ساعت يك بعدازظهر بود كه حسن دوباره در سلول مرضيه را كه گريه مي كرد باز كرد و گفت " اين مصطفی كه تو دوستش داری، بينم می خواسته شاهو بكشه؟" مرضيه گفت " نه." حسن انگليسی پرسيد " پس چه گهی می خواسته بخوره؟" مرضيه گفت " مصطفی خودش شاهه، به قلب من حكومت می كنه." حسن انگليسی گفت " اگه بيارمش يواشكی ببينيش، قول می دی ديگه سر و صدا نكنی؟" مرضيه گفت " آره." و حسن انگليسی رفت و دو دقيقه بعد در سلول مرضيه را باز كرد. براي چند لحظه سكوت همه بند را گرفت و صدای مرضيه هم خوابيد. من احساس كردم همه زندانيان بند سه،گوش ايستاده اند تا عاقبت ماجرا را بفهمند. هم سلولی پيرمردم گفت « اون به مصطفی عاشقتره، تا ماها به مبارزه، جرأتش اينو می گه." هم سلولی دانشجوم گفت " اول كه صدای اين دخترو مي شنيدم، ياد نامزدم می افتادم، اما حالا از اين نامزدی پشيمون شدم، اگه عشق اينه كه پس ما بايد راجع به همه چيز تجديد نظر كنيم.» و من احساس كردم كم كم همه عاشق مرضيه شده اند و دارد يادشان می رود كه در كميته هستند و زير بازجويی اند. خودم مسئول مصطفی بودم و او سمپات من بود. دروغ نگويم، آرزو كردم كاش او مسئول من بود و من سمپات او بودم.

حسن انگليسی گفت " مصطفی وقت ملاقات تمومه، راه بيفت. برای من مسئوليت داره. تو اين سلول ها هزار تا جاسوسه كه لاپورت مارم می دن." مرضيه التماس كرد كه مصطفی را پيش او بگذارد. اما حسن مصطفی را برد و در سلول مرضيه را بست. يك ربع بعد دوباره خودش پيش مرضيه برگشت و گفت " حالا از من راضی شدی؟" مرضيه گفت " چرا موهاشو زدين؟ من عاشق موهاش بودم. موهاش كجاست؟" حسن انگليسی گفت " اتفاقاً خودم موهاشو زدم." مرضيه گفت " لابد موهاشو ريختی تو سطل آشغال؟!" حسن انگليسی گفت " نه پس فكر كردی فرستادم كلاه گيس درست كنند." مرضيه گفت " تورو خدا برو موهاشو بيار بده من. " حسن انگليسی گفت " حالا از كجا بفهمم تو يه سطل مو، كدومش موی مصطفی است؟" مرضيه گفت " من موهاشو مي شناسم، حالا خودشو بردی كجا؟" حسن انگليسی گفت " تو سلول شماره بيسته، ته همين بنده." مرضيه گفت " آواز بخونم صدام بهش می رسه؟" حسن انگليسی گفت " آواز بخونی می برمت پيش بازجوت." مرضيه گفت " اون وقت مصطفی رم می آری پيش بازجوش تا ببينمش؟" حسن انگليسی گفت " خيلی پررويی. اين اخلاقت به…ها می بره." و مرضيه بلند شروع كرد

به آواز خواندن و مرا ببوس را خواند. حسن انگليسی هی به او تشر زد و حتی ما احساس كرديم رفته است توي سلول و دستش را گذاشته دم دهان او، كه صدايش هي قطع و وصل مي شود. خيلی عصبی شدم. احساس كردم همين حال به هم سلولی هاي ديگرم هم دست داد. خواستم فرياد بزنم و به نگهبان فحش بدهم ؛ اما جلوی خودم را گرفتم. دوباره صداي مرضيه بالا گرفت و مرا ببوس را خواند. وقتی به جمله « كه می روم به سوی سرنوشت " رسيد. صدای سيلی حسن انگليسی آمد و كمی صدای مرضيه لرزيد. و  وقتی به جمله «  ميان طوفان، هم پيمان با قايقران ها "رسيد.، ديگر صداي كشيده و لگد حسن انگليسي قطع نشد. و مرضيه هم آواز را قطع نكرد. بلند شدم و با مشت به در سلول كوبيدم. احساس كردم، سلول های ديگر هم تك تك درهايشان با مشت كوبيده می شود. حالی داشتم كه اگر می شد، در سلول را می كندم و نگهبان را بی بيم از هر چيز می كشتم. ديگر هر چهار نفر به در سلول می كوبيديم و همه سلول ها هم صدای ما شده بودند. حسن انگليسی وحشت كرد و دست از زدن برداشت، اما مرضيه دست از خواندن برنداشت. از ميان صدای درهايی كه با مشت كوبيده می شد و فرياد حسن انگليسی كه بی دريغ فحش می داد ؛ صدای مصطفی را شنيدم كه از اين جمله با مرضيه هم آوازی كرد. " ای دختر زيبا، امشب بر تو مهمانم ... " من هم با آن ها هم صدا شدم. بعد هم سلولی هاي من هم آواز شدند. البته پيرمرد كمی ديرتر و بعد كم كم همه سلول ها با فرياد " مرا ببوس " را خواندند. فردا صبح زود، خبر مرگ مرضيه را همه سلول ها باور كردند به جز مصطفی. براي همين از آن سوی بند، شروع كرد يكريز مرضيه را صدا كردن و مرا ببوس را خواندن.

اسفند 68


 

1 فريدون مشيری

 

2 مرا ببوس، مرا ببوس.

براي آخرين بار،

ترا خدا نگهدار.

كه می روم به سوی سرنوشت.

بهار ما گذشته،

گذشته ها گذشته،

منم به جستجوی سرنوشت.

در ميان طوفان، هم پيمان با قايقران ها ؛

گذشته از جان، بايد بگذشت از طوفان ها.

به نيمه شب ها، دارم با يارم پيمان ها ؛

كه برفروزم آتش ها در كوهستان ها.

شب سيه،

سفر كنم.

ز تيره ره، گذر كنم.

نگه كن ای گل من.

سرشك غم به دامن،

برای من ميفشان.

اي دختر زيبا!

امشب بر تو مهمانم.

در پيش تو می مانم.

تا لب بگذاری بر لب من.

دختر زيبا!

از برق نگاه تو،

اشك بيگناه تو،

روشن سازد يك امشب من.   

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت   توسط شیرین تاج کریمی  | 

روشنفکری Intellectualism به معنای تفکیک دو چیز از یکدیگر است به همین دلیل به عنوان روح انتقادگرا و ممیز شناخته می شود.
جریان روشنفکری در قرون وسطی پا گرفت. دانشگاههای آن دوره محل تحصیل قشری بوده که به طور نسبی از قشر حاکم فئودال مستقل بودند. روشنفکری به معنی مدرن آن نخستین بار در جریان محاکمه آلفرد دریفوس مشاهده شد. این شخص یک افسر ارتشی بوده که به جرم خیانت به جزایر شیطان تبعید شده بود ولی پس از شش سال مدارکی دال بر بی گناهی وی یافت گردید. در جریان محاکمه مجدد این افسر یهودی امیل زولا و ۳۰۰ تن از هنرمندان و نویسندگان آن دوره نامه‌ای با عنوان من متهم می‌کنم به رییس جمهور می‌نویسند که آن نامه به نام اعلامیه روشنفکران مشهور شد. این اقدامات منجر به عقب نشینی دادگاه نظامی گردید و اولین پیروزی روشنفکری به حساب آمد.
جریانات روشنفکری نخستین بار در زمان به وقوع پیوستن انقلاب فرانسه تلاش نمودند تا افکار خود را در جامعه اشاعه دهند. این قشر که برآمده از جریان آزادیهای سیاسی آن دوره بودند تلاش نمودند انسان مداری، افکار لاییک و لیبرالیسم را در جامعه رواج دهند. روشنفکران قرن ۱۸ مانند سخنگویان بورژوازی عمل می‌کردند و سعی در توجیه روابط حاکم بر جامعه آن روز داشتند. در قرن 19 گروه جدیدی از روشنفکران سوسیالیست قوت گرفتند و برعکس روشنفکران نسل پیش بر علیه بورژوازی تبلیغ می‌کردند. مجسمه ی اندیشمند اثر رودن که نماد روشنفکری محسوب می شود
مجسمه ی اندیشمند اثر رودن نماد روشنفکری محسوب می شود.

"کار روشنفکری": کار روشنفکری کاری است که در آن فرد
۱- فعالیت فکری-عملی خود را در جهت گسترش یک گفتمان انجام می‌دهد.
۲- ارتباط آن گفتمان را با اجتماع، حقیقت و قدرت مشخص می‌کند .
 ۳- با گفتمان‌های دیگر، حلقه‌ی ارتباطی برقرار می‌کند.
و در همه‌ی این ویژگی‌ها رویکرد انتقادی خود را حفظ می‌کند.
کلیشه‌های روشنفکری در ایران همگی ذات‌باورانه هستند؛ یعنی از دید بسیاری، روشنفکر این‌گونه است و لا غیر. نکته‌ی جالب در اینجاست که اکثر این کلیشه‌ها نه فقط در باور عامه‌ی مردم که در باور بسیاری از روشنفکرنام‌ها (به معنی کسانی که دوست دارند روشنفکر نامیده شوند) نیز رسوخ کرده و در بعضی موارد تبدیل به یک مد شده است. شاید به همین سبب است که در میان برخی اقشار جامعه لقب "روشنفکر" به یک لفظ استهزاآمیز و حتی یک فحش تنزل یافته است.
تاریخچه جنبش روشنفکری در ایران
کلیشه‌های روشنفکر ایرانی:
 سکولاریسم
عدم اعتقاد به خدا و دین به فراگیرترین کلیشه‌ی روشنفکر ایرانی تبدیل شده است. این کلیشه درجات مختلفی دارد و از لائیسیته تا ضددینی را در بر می‌گیرد. بسیاری معتقدند برای انجام وظیفه‌ی ذات‌باورانه‌ی "جستجوی حقیقت"، یک روشنفکر نمی‌تواند از مبانی اندیشه‌ی دینی کمک بگیرد، زیرا ایمان دینی در تقابل با خرد مدرن قرار دارد و یک اندیشمند دینی تنها می‌تواند از دریچه‌ی دید محدودی به جهان اطرافش نگاه کند.
بابک احمدی:
"...متفکری دینی می‌تواند ... پایه‌ی استدلالش مفهوم عدالت باشد. اما ... ضرورت ندارد که او حتماً بر اساس درک سکولارهایی چون مارکس یا راولز به عدالت بیندیشد، بل می‌تواند بر اساس باورهای دینی‌اش طرحی دیگر از عدالت پیش کشد..."

سیگار، الکل، روابط باز اخلاقی
علیرغم ابتذال آن، این کلیشه بیش از هر کلیشه‌ی دیگری بیانگر "مد روشنفکری" است. هر چند زمینه‌هایی از این موارد در  برخی روشنفکران (به خصوص روشنفکران سکولار) دیده می‌شود، اما رسانه‌های جمعی و به خصوص تلویزیون در گسترش این تصور در میان عامه‌ی مردم نقش به سزا و غیرقابل کتمانی داشته‌اند. هر چند ویژگی‌های فوق، در ذات خود اموری کاملاً شخصی هستند، اما تبلیغات در مورد الکلی بودن و بی‌بندوباری روشنفکران، درحقیقت استفاده از حساسیت‌های جامعه‌ی مذهبی ایران از سوی بنیادگرایان جزم‌گرا برای خلع سلاح روشنفکران سکولار است. اما اگر از حق نگذریم روشنفکران سکولار هم برای تغییر این کلیشه‌ی ذهنی عامه‌ی مردم تلاشی نکرده‌اند و حتی بعضاً بدان دامن زده‌اند.
افسردگی و ناامیدی
نمونه‌ی کلاسیک روشنفکر ایرانی افسرده و ناامید را در شخصیت صادق هدایت می‌توان یافت. اعتقاد به پوچی زندگی و دنیا (دیدگاه نیهیلیستی)، ناامیدی از بهبود اوضاع و بدبینی تبدیل به یک کلیشه‌ی روشنفکری در ایران شده است. انگار هر آن که بیندیشد و آگاه باشد (باز هم تعریفی ذات‌باورانه از روشنفکری)، باید به فلسفه‌ی شوپنهاور و نیچه تأسی کند و آن را الگوی زندگی خویش قرار دهد، و هیچ یک از دیگر الگوهای فلسفی جهان قادر نیستند از پس اقناع اندیشمند ایرانی برآیند.

البته در فراگیر شدن این کلیشه شرایط سیاسی-اجتماعی ایران در سده‌ی اخیر نیز بی‌تأثیر نبوده است

شیفته‌ی مدرنیته و دشمن سنت
انگار بر پیشانی روشنفکر ایرانی نوشته شده است “مدرن”، و گرایش به سنت مترادف است با خشک‌مغزی و عقب‌ماندگی. این تعریف کلیشه‌ای نیز تعریفی ذات‌باورانه از روشنفکر است. آیا فردی که با دیدی انتقادی نسبت به مدرنیته، گفتمان “بازگشت به سنت‌ها” را مطرح می‌کند و آن را با دیگر گفتمان‌ها مرتبط می‌کند و ارتباط آن را با حقیقت زندگی و قدرت حاکم مشخص می‌نماید، مگر تمام مؤلفه‌های انجام یک کار روشنفکری را ندارد؟
...
خصوصیات روشنفکری
دورکهایم عقیده داشت روشنفکران عموما باید از درگیری فعال در مسائل سیاسی خوداری کنند و معمولا خود را نیز از درگیری های سیاسی برکنار می داشت.
تاثیرگذاران نظریه ی انتقادی
هابرماس
، برجسته ترین روشنفکر آلمانی نسل خود هم در سرزمین مادری اش و هم در جهان تاثیری ژرف در تفکر اجتماعی داشته است موضوع مشترک در همه ی آثار او علاقه ی پایدارش به وضع نظریه ی انتقادی است که با کمک آن بتوان جامعه ای عقلانی ساخت و گسترش برابری اجتماعی و آزادی انسان را تسهیل کرد.

منابع :اندیشه های بنیادی در جامعه شناسی اثر پیتر کیویستو
کار روشنفکری اثر بابک احمدی
و سایت ویکیپدیا

مرتبط
معضل روشنفکری ایران سانسور دولتی یا خود سانسوری
 سنت روشنفکری در ایران

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم بهمن 1387ساعت   توسط شیرین تاج کریمی  |